ازلحظه ای ک فهمیدم مهرجویی روباغبونش ب قتل رسونده نسبتب تمام آدم های اطرافم مشکوکمخیلی باخودم کلنجاررفتم خیلی فکرکردم دیدم هیچ راهی ندارهلباسموپوشیدم ماشینوسوارشدمرفتم باغ،تارسیدم بچه هایکوچیک باغ بون رودم دیدم کدارن بازی میکنن مرددشدم ولی دیدم جونموعزیزتره گفتم بروب بابات بگوبیادکارش دارم بنده خدا اومدکلی تعارف کردبیاچایی آماده اس گفتم یک کلاممیگم هیچی نمیگی فقط بگوچشمامشب وسایلتوجمع میکنی ومیریمن دیگ باغبون نمیخام تمااامپیرمردخشکش زدزدزیرگریه ک مگ من چیکارکردممگ من کم کاری کردمتوروخدا رحم کنب بچه هام رحم کن کجابرم اخهگفتم اگ نری زنگ میزنم ۱۱۰پس سریع جمع کن برو....یهویارواومدسمتم منوچسبوندب دیوارررر چاقوشودراوردگذاشتبیخ گلوم وگفت آخه احمقآخه توهمیآخه بیشعورآخه عن آقامن ازترس هیچی نگفتمشروع ک ب فحش دادن ولی وسطفحش هاش یه جمله ای گفت واقعامنوب فکربردگفت آخه الاغ توباغ داری ؟؟؟که باغبون داشته باشی؟؟؟؟؟من وسط خیال ورویای توهی بهتالتماس میکنم فکرمیکنی خبریهحالامیری یابزنم وسط خیالتپاره ات کنم؟؟؟؟دیدم داره راست میگهمن نه باغ دارم نه باغبونخدایاشکرت
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه ۱ آبان ۱۴۰۲
ساعت 18:22 موضوع |
لینک ثابت
برچسب:
نویسنده: مبین توکلی
تاريخ: سه
شنبه
2 آبان
1402 ساعت: 16:54